بازم دوباره ترسناک شدم! مثل چند سال پیش! تو یادته لابد! به هر چیزی فکر میکنم همون اتفاق میافته!! میگه صدقه بده، میگم اخه اون لحظه اصلا فکرشم نمیکنم که این اتفاق باید بیافته فقط یهو به دلم خطور میکنه و چند ساعت بعد پیش میاد!! بلاخره اثاث کشی به منزل جدید با چند تلفات انجام شد! یکی از لاله های کنسولم شکست!! همونی که خیلی دوسش داشتم!- در ضمن بگم این اتفاق هم دیده بودم قبلش!!- کلی گریه کردم! معمولا آدمی نیستم که برای یه همچی چیزایی اشکم در بیاد ولی نمیدونم چی شد که یهو اینقدر این اثاث کشی چند روزه و دردسرهاش بهم فشار آورد که اون لحظه زدم زیر گریه! بنده خدا آقای همسر جرات نداشت حتی بهم دلداری هم بده! صبح بدون اطلاع من زنگیده به آبجی خانم ما که بگرد ببین میتونی عین اون لاله عباسی ها رو براش پیدا کنی! آبجی خانم هم گشت ولی پیدا نکرد! تموم شد! آخرین حلقه اتصال هم پاره شد!